محمد رضامحمد رضا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

زندگی مامان

ماهگرد تولدت مبارک اما با تاخیر

عمر مامانی دوباره کامپیوترمان اینترنتش قطع بود نشد بیام دو سال و نیم شدنت را تبریک بگم که کصادف شده بود میلا با سعادت امام رضا (ع) دلبند مامانی این روزا خیلی زود درگذرند و من شاهد لحظه لحظه بزرگ شدنت هستم، عشقم زبون خیلی خیلی شیرینی داری و من عاشقش هستم، گلبرگ من تو خیلی وابسته مامانی هستی مدام تصمیم میگیرم اتاقت رو موقع خواب جدا کنم اما میبینم نمیشه آخه تو مدام تا صبح در حال بوسیدن مامانی هستی حسابی عادت شده برات که موقع خواب مامان رو بوسه باران میکنی و نمیه های شب هم از روس عادت تو خواب بلند میشی و منو بوس میکنی! و من گاهی اوقات واقعا میترسم گل پسرم امیدوارم همیشه همیشه همیشه سلامت ببینمت این هم چند عکس خیلی خوشگل که کپی دختر...
22 شهريور 1393

سلمانی

جیگر طلای مامان چند وقت بود میخواستیم ببریمت آرایشگاه اما جنابعالی راضی نمیشدی، آخه موهات خیلی بلند شده بود و همه دیگه فکر میکردن راست راستی دختری! آخه همین طوریش هم شبیه دختر ها هستی از بس که خوشگلی ، بلاخره به زور یه شب بردیمت اما تو اینقدر دم در آرایشگاه گریه کردی که نگو آخه میترسیدی ، بالاخره برگشتیم خونه! شب بعد دوباره رفتیم، بالاخره به هر ترفندی که بود من و بابایی و آرایشگر راضیت کردیم بابایی نشست سر صندلی تو نشستی روز دسته صندلی و موهات رو یه کمی کوتاه کرد آخه میخوایم ببریمت آتلیه ازت عکس بگیریم                 ...
6 شهريور 1393

نفس

سلام عزیز دل مامانی گل پسرم دوباره چشم های خوشگلت عفونت کرده نمیدونم برای چی ، مامانی خیلی حواسش هست که دست به چیز های آلوده نزنی اما نمیدونم چرا این طوری میشه مامان الهی دورت بگرده صبح نذاشتی تو چشم هات قطره بریزم به خاطر همین صبر کردم بابایی بیاد ، اما تو موقع ریختن قطره این قدر گریه کردی که مامان داشت دلش از جا در می اومد، به هق هق افتادی عشقم شاید هم چشمت میزنن آخه هر جا میریم همه عاشق چشم های قشنگت میشن    ...
6 شهريور 1393
1